تبليغاتX
حرف آزاد

حرف آزاد

 

سلام.

همچنان باید نامه بنویسم برایت. هنوز تو آنجایی و من، اینجا.

دو سال از پیوند دست های من و دست های تو می گذرد و گویی دست هایمان در هم ریشه کرده اند، مثل عشق تو که در دل من ریشه کرده است...

دو سال است که ما به هم رسیده ایم، دو سال عاشقی و دوست داشتن. در این دوسال کمتر وقت شد که به تو برسم و محبت کنم. بعد از این اما، بیشتر با هم خواهیم بود. بیشتر که نه، همیشه، همیشه ی همیشه...

دوستت دارم ها آغاز می شوند، جاودانه، و عشق به اوج می رسد...

از چشم هایت خواهم نوشت، خواهم سرود.

گاهی می گفتی: «تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من تو را بدرود خواهد گفت...». راست می گفتی، اما آن روز، روز مرگ من است...

من، زندگی ام را به تو تقدیم می کنم.

هستی، همسر عزیزم،

دوستت دارم،

دوستت دارم،

دوستت دارم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 19:41  توسط بهنام  | 

 

سلام.

بهار، مبارک.

دومین بهار با تو بودن را جشن می گیرم. دومین بهار عاشقی... بهارهای ما، یکی یکی سبز تر می شوند و ما هر روز عاشق تر....

به تو که فکر می کنم، آرامش می یابم. بگذار صادقانه بگویم؛ میترسم با خدا آشتی کنم...

می خواهم دیگر ملاحظه ی هیچ چیز را نکنم، حتی این صفحه؛ می خواهم  فریاد بزنم دوستت دارم،... بگذار بگویند عاشق شد و شعر از یادش رفت. همه ی شعر های جهان فدای یک لحظه مهربانی تو...

کاش می دانستی چقدر دوستت دارم، به این نورانی ترین لحظه های تحویل سال قسم...

همه ی نا امیدی هایت از آن من، همه ی امیدواری هایم از آن تو... همه ی غم هایت برای من، همه ی شادی هایم تقدیم به تو... خنده هایت زیباترین هدیه ی خداوند است به من، هیچ وقت آن را از من دریغ نکن... اشک هایت دانه های الماس بهشتی است، به قیمت زندگی ام همه ی آن ها را خریدارم... همه ی سختی هایی را که تا به حال به خاطر من تحمل کرده ای می ستایم. روز های خوب در راه است. ما با هم به اوج می رسیم... هر روز بیشتر از قبل دوستت دارم. چه کرده ای با من، بانوی آذربایجانی نجیب مهربان...

لحظه های تحویل سال را برای تو دعا می کنم. شادی و خوشبختی مان را از خدا می خواهم. خدا، حال ما را به بهترین احوال تبدیل می کند...

من، زندگی ام را به تو تقدیم می کنم...

دوستت دارم...

دوستت دارم...

دوستت دارم...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:0  توسط بهنام  | 

 

سلام

غروب جمعه ی همیشه دلگیر است و من...

دل که نوشتنی نیست، غم که پایانی ندارد، حتی اگر من اینجا و شما آنجا، فاصله را غم، خوب پر می کند...

من به هزاران هزار روز سبز می اندیشم، به صد بهار دل انگیزتر از همه ی بهار های گذشته، به زمانی که فاصله ای نباشد و اگر باشد، عشق جای آن را بگیرد...

همه ی جمله های خوب خدا، برای نوشتن  از شما کم است. همه ی روزهای خدا، برای با شما بودن، کم است...

وقتی که دل بگیرد، گریه هم مرهمی نیست. وقتی آسمان ابری شود، باران هم از اندوه هایش کم نمیکند...

چشمه ی شعر من خشکیده. ای کاش باران که نه، سیلابی شود، که دوباره سبز شوم. مثل همیشه های عاشقی...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 20:45  توسط بهنام  | 

 

حال و هوای بهاری دیگر است. حال و هوای زندگی، عشق، دوست داشتن های سرشار...

دوباره رعد و برق، دوباره باران، دوباره جاده های خیس رویای با هم بودن ما، و خدا را شکر، همه چیز برقرار است. خدا را شکر که ما با همیم و عاشق پیشه.

اگر از حال ما بپرسی، باید بگویم که خیالت که با من باشد، خوبم. ملالی نیست جز قطره های الماسی که با یاد حضور شما در حرم خانه ی خیال ما بر کویرستان تنهایی کوچک دور از شما بودن می گذرد. غمی نیست، جز انتظار شیرین عبور شما از فراز کویر تنهایی ما، که رعد و برق می افکنی و باران... ، که سبز می شود خیال من و خشکنای کویر، با گرمای عبورت، بهارانه...

حال و هوای چشم هایت را دوست دارم، هر از گاهی عاشقانه و بهاری می شود، گاهی گرم و تابستانی، زمانی افسونگر و پاییزی و ساعتی هم سرد و زمستانی...همه ی فصل های خدا در چشم های تو خلاصه می شود که یک دنیا آرامش شبانه را، خیره که می شوم، به من هدیه می کند. خوابم می گیرد...

هوای جنگل های سبز بهاری را به شما تقدیم می کنم، از من بپذیر، بانوی عشق. ساعتی در چشم های سرد من خیره شو، که یخ های زمستانی نگاهم آب شود، که اشک...

که کویر زرد گونه های من بهاری شود، که پرستو های سیاه نگاهت دوباره در چشم های من آشیانه کنند...

 دوستت دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 20:14  توسط بهنام  | 

 

 

درویش و سفره ی رنگ رنگ است،

حکایت من و موهایت.

شانه شانه ی شرم و

پیچ پیچِ هزارچم است و

شوق رسیدن

در دست های من

باور نمی کنم...

 

حتی اگر یک سال گذشته باشد از پیوند دست های من و دست های تو، آرامش انگشتانم در گیسوانت و مالکیت ابدی چشم هایت...
دو نی نیِ  سیاه افسونگر من...

به سرعت برق و باد گذشت، یک سال با تو بودن و انگار یک عمر بود برای من، منِ دود زده در شهر سیمان و آهن و تو... تو که از پشت جنگلستان طراوت آمدی و موهایت درخت زاران حسرت من شدند و دست های پرمهرت، آرامش گاه ابدی دستهای رنجور من... تو که بوی باران و مه را را در کویرستان تنهایی من به ارمغان آوردی و روح شکفتن و امید را به من هدیه دادی...

«چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری...»

تو آرامش من شدی، در روزهای نا آرامی ام، و من، چه بی بضاعت بودم و دست هایم از همه ی جهان کوتاه، به جز تو، که همه ی دنیای من شدی... دست های من کوتاه و روح تو، بلند پرواز و شرمندگی برای من، که نمی توانم قدردان همه ی محبتت باشم...

با تو که باشم، از همه ی دنیا غنی ترم، هیچ چیز بیشتر نمی خواهم، شاید تو بیشتر از آن چیزی بودی که من از خدا می خواستم...

دوستی می گفت چرا دیگر شعری نمی نویسی، دوست دیگری گفت تو دیگر به سرچشمه ی شعر رسیده ای و من می گویم که دیگرهمه غزل های جهان هم برایم یک مصراع از با تو بودن نمی شوند...

بانوی مهربانی و گذشت، الهه ی عشق، اسطوره ی نجابت، ملکه ی پرشکوه قصر خوبی ها،

هستی من...

عاشقانه دوستت دارم...

 

اولین سالگرد ازدواجمان مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 22:2  توسط بهنام  | 







هوای گریه دارم ...






+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:46  توسط بهنام  | 

 

سلام.

يك پاييز و يك زمستان نيامدم. شما هم اگر فرشته اي در خانه داشته باشيد، شايد همه ي عمر پابند خانه باشيد (چه بسا كه هستيد و به اميد خدا خواهيد بود).

مي گفتم... فرشته اي در خانه دارم... شش ماه مي شود كه در كنار من است. فرشته ي من حرف مي زند، مي خندد، عاشق مي كند، عشق مي ورزد... فرشته ي من بيست و چهار سالش است. چه پيش بيني عجيبي از اتفاقي كه هيچ گاه تصورش را هم نمي كردم... روياي عاشقي در قصه ها و الان...

من در مرداد، در گرماگرم تابستان، عاشق شدم. پيمان محبت بستم. بعد، قبولي در دانشگاه و كار زياد و فرصتي كه ديگر براي سفر هم نصيبم نمي شود. همسرم ادبيات انگليسي را در مقطع كارشناسي ارشد مي خواند، با علاقه ي بسيار به فلسفه، و من، جغرافيا را با گرايش برنامه ريزي توريسم در همان مقطع. رشته و گرايشي كه هميشه دوست مي داشتم. تاريخ، جغرافيا، باستان شناسي، سفر، توريسم، اقليم شناسي، ايران شناسي، روستا، جنگل، رودخانه، دريا، زمين، آسمان، مه، باران، جاده، همه و همه و بلكه بسيار بيشتر از اين ها. شما جاي من بوديد، بر خلاف نظر دوستان و مشوقان، اين رشته را با حسابداري عوض نمي كرديد ؟!

هنوز سر خانه و زندگي مان نرفته ايم، يعني هنوز فرصتي دست نداده است. اگر درس و مدرسه را زودتر به جايي برسانيم و من بتوانم شغلي متناسب با علاقه و رشته ي جديدم انتخاب كنم، هم وقتم بيشتر مي شود و هم روحيه ام آرام تر. در اين شش ماه حتي يك بار هم، با هم به مسافرت نرفته ايم، فقط راه خانه ي ما و آن ها، تهران-تبريز. قصد داريم اگر بشود و شرايط شغلي اجازه بدهد، مدتي را در شمال ايران زندگي كنيم.

براي امیر نام آور و همسرش بهترين ها را آرزو مي كنم. براي همه ي دوستانم، زندگي هايي شاد و عاشقانه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 19:58  توسط بهنام  | 

 

(نوشته شده در 4 روز قبل)

 

سلام.

این روزها، روزهای سفر است. شنیدم شمال از همیشه خلوت تره و ویلاها و مهمان پذیرها هم ارزان تر از همه ی سال های  اخیر. جاده ها هم امن شده. فقط کافیه یه کمی توقعمون رو (از بابت ماشین شخصی) پایین تر بیاریم و با اتوبوس های کولردار تمیز، سه چهار ساعت به منظره های زیبا نگاه کنیم تا برسیم. غرب هم همینطور، چه همدانِ همیشه سردسیر باشه و چه خنکای دلپذیر سایه سارهای خرم آباد و یاسوج و شهر کرد و سنندج؛ چه دامنه های دست نیافتنی ی زردکوه... از زردکوه گفتم، زردکوهِ اساطیری... چند هفته ی قبل شبکه ی چهار تلویزیون،  چند مستند زنجیره ای از کوچ ایل های غربی و جنوب غربی ایران پخش کرد. اولی، اثر جاودانه ی کوپر به نام (علف) بود که در سال 1921 ساخته شده. داستان یکی از آخرین کوچ های ایل بابااحمدی از ایل های چارلنگ بختیاری، که کوپر با گروهش 45 روز از مسیر ویژه و صعب العبوری که خاص ایل بابا احمدی بود، هم پای زن ها و مردان و بچه های کوچنده شد. دلیل کوپر از همراهی با این ایل هم همان مسیر متفاوت این قوم بود. سفری که از مغرب کارون آغاز شد و به دامنه های شرقی و سرسبز زاگرس و (زردکوه) پایان گرفت. بخش اعظمی از تصویرهای فراموش شده ی ایل های بزرگ گذشته (اقلا 85 سال قبل) را در این فیلم صامت می شد دید. برنامه ی دوم، فیلمی بود باز هم غربی به نام قوم باد یا (گوسفند ها باید زنده بمانند). این فیلم رنگی محصول سال 1974 بود یعنی حدود 53 سال بعد از فیلم علف. فیلم سوم هم یک فیلم ایرانی بود و شاید تنها اثر ایرانی ی درخور در تاریخ مستند عشایری ایران، همین باشد و چه حیف...

 

خیلی وقت است که غزلی نه خوانده ایم و نوشته ایم.

 

یک غزل قدیمی، تقدیمتان:

 

آهسته تر عبورکن از ساحل نگاه

لنگر فروگذار شبی، در خلیجِ آه

 

بانوی کوچ... کولی ی ایلاتِ ناکجا

بر سر نهاده از طبق اطلسی کلاه

 

من در خیال یک دل سیراب اشک و تو

آماده ی گذشتن از این برکه، وقت ماه...

 

تو، بیقرار رفتنی و دورتر شدن

من بغض کرده... غم زده... وامانده... بی پناه...

 

کشتی شکسته خانه خرابیم همچنان

درمانده از کرانه و فانوس، بی گناه

 

راه شما به منزلک ما نمی رسد

هان! مگذر از مسیر نگاه من اشتباه

 

هنگام عشق بازی مرغان، حلول صبح

من: جای خالی ی تو. تو: در آستان راه...

 

دوباره می آیم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 19:52  توسط بهنام  | 

 

تلاقی بهار و تابستان است، یلدای روزانه و کوتاه ترین شب، مثل مجال ما برای با هم بودن... کوتاه ترین ساعت ها، کوتاه ترین راه، برای از من تا تو...

 

سلام.

 

مهدی شریفی همیشه می گفت هنرمند آن است که همیشه با هنرش زندگی کند و هیچ چیز، مانعی بلند و طولانی میان آن ها نباشد.

 

فصلی شده آمدن ما و نوشته های مان. بهاریه، تابستانه، پاییزی و زمستانه...

 

لبخند آرامی میان صورتت پنهان

نشکفته مثل پسته های کال رفسنجان

آرام... مثل چرت یک صیاد در برگشت،

در صبح بندرگاه خواب آلود هندیجان

ای دوره گرد چشم هایت کولی شیراز

در خرمن موی تو جنگل های سی سنگان

مشکی و سبز و لاجوردی... هان ! نگاهش کن

انگار شیطان کوه و چشم انداز لاهیجان

دوشیزه های گونه هایت، دختر تبریز

سکر آوران چشم هایت باغ تاکستان

ابرو که می پیچی به هم، نه ! نه ! نمی خواهم...

ای اخم هایت تنگه ی دلگیر هرمزگان

حجب و حیایت، نوعروسان بویر احمد

تریاکی چشمت فقیران بلوچستان

آرامش لبخنده هایت ساحل کارون

وحشی ی مویت، دخت نا آرام کردستان

صد بیت دیگر قافیه قد می دهد با تو

ای گرمی ی دستت حنابندان خوزستان...

 

همان آدم قبلی که فقط دیگر کمتر به خانه ی مجازی می آید. نه این که چیزی عوض شره باشد، که شده؛ اما هنوز همان آدم همیشگی...

حکایت من است...

 

دلتنگم برای خواهرها و برادرهایم و دوستانم، که همگی شمایید، همین تو، که می خوانی و دنبال حرف تازه ای از دوست قدیمی ات می گردی. همین نزدیکی هایم. صبح ها باجه ی پول و عصرها مغازه ی رفع دلتنگی. آخر هفته ها هم به سختی می گذرند، مگر این که از شهر فرار کنی، که آن هم دیگر نمی شود، مگر راه کویر!

 

به زودی به سر و سامان می رسم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:34  توسط بهنام  | 

 

سلام.

هواي بهار هميشه يه جورايي آدمو دچار افسردگي و نااميدي مي كنه. نميدونم شما ها هم اينجوري هستيد يا نه، روي من كه خيلي تاثير ميذاره اين هوا. بعدشم كه تابستونه و گرما. اما به هر حال تابستون هم واسه خودش جذابيت هايي داره. حال من هم اين روزها، اي ي ي ي بدك نيست ! هرچند زياد تعريفي هم نداره...

 

 

 

ديروز با دو تا دوست خوب بودم. اومدن دنبالم و منو بردن يه جاي خوب و نشستيم و دو، سه ساعتي حرف زديم. كلي هم تلاش كردم كه موافقتشون رو جلب كنم كه يه خبر خوب به شما بدم! بلاخره با كلي اصرار به بهانه ي به قول خودشون (سكرت) ! بودن ماجرا، قبول كردن كه بدون ذكر نام، خبر رو به شما بگم. (م) و (الف) به سلامتي توي عيد نامزد شدن و تابستون هم عقد و بعد از اينكه درسشون تموم شد، سوار بر بال فرشته ها به خونه ي خودشون ميرن.هر دوتاشون رو هم شما مي شناسيد. چقدر هم به هم ميان. براشون آرزوي يك عمر شادي دارم...

 

 

 

يه شعر توي وبلاگ يكي از دوستاي امير ديدم چند روز پيش كه خيلي خوشم اومد و گفتم اينجا هم بنويسم كه شما هم بخونيد. يه شعر از وبلاك http://psistani.blogfa.com/ كار پيام سيستاني عزيز.

 

"بی بی سی" گفت:ديشب رفته چشمت تا سحربالا
سر ِ جاسوس ِ گيسوی تو قدری از کمر بالا

گزارش داده رفته ( مخبری : چشم خبرچينت(
شبی از چين و ماچين ِ لبانت ، يکنفر بالا

گريبان ِ تو " لو" داده ست مخفيگاه ِ چشمم را
که ياغی می خزد  ازسينه ی کوه و کمر بالا

نپرسيدی چرا از دکمه ی باز ِ دهنْ لَقّت
که عمری برده او را سينه خيزاز قله ، سر بالا؟

لب ِ پيراهنت ننويس " ممنوع الورودی" را
که قطعاً می رود ـ ناخوانده ـ شاکی از خطر بالا

مکش ديوار ِ چين دور ِ گريبان ِ زبانْ بازت
که عمری رفته اين تبعيدی از ديوار و در بالا

بگو چشم ِ گروگانگير ِ خود را ، ديشب آهسته
چرا می رفته با نارنجک از دل ، بی خبر بالا


  * * *

گزارش های جعلی می برد يکبار ِ ديگر هم
هزاران تيشه را آهسته از تاريخ ِ سر بالا

 

 

فيلم "اخراجي ها" از اول امسال روي پرده ي سينماها بود و طبق اخبار فروش خوبي هم نصيبش شده، اما سماجت سي دي پخش كن ها و (سينما نرو) ها ! كار دست اين فيلم هم داد و از 7 ، 8 روز پيش سي دي اين فيلم بين مردم پخش شد و بعد از اون هم فيلم (ميهمان). حتي شنيدم خود شريفي نيا نزديك يكي از سينماها اقدام به تخريب بساط يه سي دي فروش بخت برگشته كرده ! از اخراجي ها زمان جشنواره زياد نوشته شد و هنوز هم نوشته ميشه، اينكه كارگردان "فقر و فحشا" در اولين فيلم مهم سينماييش اونم با بازيگرهايي مثل اكبر عبدي و شريفي نيا و ... كه هر كدومشون به تنهايي ميتونن يه فيلم موفق طنز رو رهبري كنن، چقدر در كارش موفق بوده رو من يكي كه صلاحيت ندارم بگم، فقط همين كه اين فيلم رو تا آخر "تحمل" كردم.

جلسه ي بررسي فيلم 300 اسپارتان يا سيصد سرباز يا... هم ديشب با نمايش قسمت هايي از اون، از شبكه ي چهار پخش مي شد و چه تعريف ها كه از تاريخ پر افتخار ايران باستان نشد. اين فيلم، سومين فيلم پر فروش دهه ي اخير امريكا بود. اينجور مواقع بيشتر بايد از خودي ها دلگير باشيم كه هيچ وقت هيچ كاري براي تاريخ ايران انجام ندادن. همينه كه ايران اين همه مهجور مونده، كه يكي مثل اون ملوان انگليسي هم بعد از رفتن ميگه : (تنها چيزي كه از ايران نصيبم شد، يه دست كت و شلوار بد قواره بود) !!!

 

 

 

فصل سفر هم داره مي رسه. به هر كجاي ايران كه بخواهيد بريد (به جز جنوب)، همين روزا تا حداكثر اواخر ارديبهشت بهترين فصلشه، البته اگه همه ي مرخصيتون رو توي عيد تموم نكرده باشيد !

 

 

 

بر مي گردم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 23:18  توسط بهنام  |